#توماژ_پارت_482


فراهانی به گرمی ازم استقبال کرد که از همه عذرخواهی کردمو تمام تقصیرهارو انداختم گردن دوست بیمارم که نیاز به کمک داشت زیر نگاه های براق و خوشحال بزرگمهر و فراهانی و لبخند های خواهرانه فرناز کنار مهری که کت دامن شیری رنگی به تن داشت و شال سفیدی به سرداشت نشستم ....

همون قدر ساده و بدون ارایش ..... پوزخندم دست خودم نبود که رو لب هام نشست حتی برای امروز هم خودشو اراسته نکرده بود می خواست چی رو بهم یاداوری کنه .... صوری بودن رابطمون ؟ قراردادی بودن بله گفتنامون؟ شایدم می خواست نشون بده اونقدر براش ارزش ندارم که به خاطرم مثل همه زنا قدمی برای دلربایی برداره ،برای زیبا شدن تو چشم های مردی که شوهر بود و نبود ،همسر بود و نبود مرد بود.و ...... نبود!!!

صدای عاقد تو گوشم پیچید و صدای خنده های افرومن بلندتر ...... برق نگاه بزرگمهر به چشمم اومدو برق چشمای بی پروای افرومن بیشتر ..... لبخند فرناز دلم رو لرزوند و لبخند های بی رحمانه افرومن بیشتر .....

با صدای سرفه بزرگمهر به خودم اومد: از وقتی یادمونه دوماد دنبال گلو گلاب نمی رفت

خنده جمع به چشمم نیومد جمع کوچکی که تنها شاهد های پیوند صوری ما بودن شاهد بزرگ ترین دروغ زندگیم

دلم لرزید دستم لرزید سکوت جمع ازاردهنده شده بود نگاه ها مثل خنجر تو چشمم فرو می رفت نگرانی کم کم جای لبخند خواهرانه فرنازو گرفت که چشم بستم و ......


romangram.com | @romangram_com