#توماژ_پارت_230
کمی دست دست کردو گفت: راستش ..... چند روز پیش چند نفر مزاحمم شدن و الان سه روزی می شه که احساس می کنم مثل سایه دنبالم میان خب .... یعنی چون شما گفتین به دائی حرفی نزدم ولی ....
خودمو جلو کشیدمو گفتم: پیش پلیس رفتین؟
-نه خیلی ترسیده بودم می ترسم بلایی سر دائی بیارن
اخه دختره احمق اگه می خواستن سر اون دائی شاخ شمشادت بلا بیارن چرا اومدن سراغ تو خب .... به زور خندمو جمع کردمو بلند شدمو گفتم:پس بهتره زودتر بریم
-کجا؟
-پیش جناب فراهانی این طور که معلومه دیگه نمی شه بیشتر از این سکوت کرد ایشون باید بدونن دور و برشون چی می گذره
romangram.com | @romangram_com