#توماژ_پارت_170
با ذوق کودکانه نگاهشو به ماشینم دوخت و دستای توپلشو به هم کوبید و گفت: این ماشین توئه عمو؟
درو براش باز کردمو گفتم:پرنسس افتخار می دن؟
دخترونه خندید و چال گونه هاشو به رخم کشید ،سریع سوار شد که درو بستمو به ارومی سوار شدم هنوز برای اینکه حرکاتم به سرعت قبل بشه به کمی زمان نیاز بود چون هنوز کمرم از ضربه ای که خورده بود رنجور و دردناک بود ، خم شدمو کمربندشو بستم و راه افتادم
-خب خانم خانما کجا دوست داره بره؟
-بریم سرزمین عجایب؟ بعدشم بستنی بخوریم
نگاهی به هوای برفی کردمو و بعد ساعت ماشینو از نظر گذروندم ، چند ساعتی تا اومدن مادرش فرصت داشتم لبخندی تحویلش دادمو گفتم: به نظرت بشه بستنی رو با یه ذرت بزرگ عوض کنیم؟
romangram.com | @romangram_com