#طلسم_شدگان_پارت_157


-حالا چرا انقدر عصبی ؟

-کی به کی میگه عصبی ، شما خودتون زودتر از همه عصبی میشید .

با چشمانی برزخی نگاهم کرد ، اب دهانم رو قورت دادم ، بی شک روی این جمله حساس بود که با شنیدنش حالش بد میشد ، از ترس دست به سینه زدم و به روبه رو خیره شدم ، تو تاریک و روشن هوا چشمم افتاد به جسم شبیه تن یک انسان روی زمین ، ترسیده از چیزی که به ذهنم تلنگر میزد رو کردم سمت الوند: اوووون چیه ؟

الوند نگاه از اشاره دستام گرفت و متعجب به جاده چشم دوخت : جسده ؟!

همین حرف برای به رعشه دراوردن تمام بدنم کافی بود ، و با ترمز وحشتناک الوند نزدیک جسد حالت تهوع هم به حس هام اضافه شد ،

الوند نگاهی به چهره ی رنگ پریده م انداختم : خوبی تو ؟ نترس برم ببینم شاید هنوز زنده باشه بشه براش کاری کرد تو از ماشین پیاده نشو .

الوند رفت و نگاه نگران من تمام حرکاتش رو زیر نظر داشت ، روی سر مرد ایستاد چشمام هوز میخ حرکات الوند بود که متوجه نزدیک شدن مردی به سمت الوند شدم ، دهان باز کردم تا الوند رو متوجه ی وجود اون مرد کنم ، اما دستی روی دهانم قرار گرفت و پلک چشمام روی هم افتاد .

با حس سردرد شدیدی که داشتم چشم باز کردم و سرم رو بالا گرفتم ، تو تاریکی هوا چشم چشم و نمیدید کمی تو جام جابه جا شدم و به خاطر گرفتگی گلوم چند سرفه ی محکم زدم .

-به هوش اومدی ؟

با صدای الوند ترسیده ، دستم رو روی قلبم گذاشتم : شما اینجا چیکار میکنید ؟

-حالت خوبه ؟ ما باهم تو ماشین بودیم که با دیدن جسد یه ادم من پیاده شدم .

به مغزم فشار اوردم و با یاداوری اونچه که اتفاق افتاده بود هیع بلندی کشیدم : اون جسد ...منو بیهوش کردن ؟!

جمله ی سوالی رو با تعجب بیان کردم : وقتی رفتم رو سر جنازه ، یکدفعه بلند شد یه کم ترسیدم تا خواستم کاری کنم یکی از پشت دستامو گرفت و بیهوشم کرد .

-یعنی جسد نبود ؟

-نه انگار یه تله بود ، اما نمیفهمم چرا ؟

نگاهی به دور تا دورم انداختم ، هیچ چیز قابل دیدن نبود تا بفهمم بند کدوم خراب شده ایم ، با حالی زار و ترسیده سربلند کردم : کی مارو اینجا اورد ؟

-نمیدونم چشم باز کردم اینجا بودیم .

-ساعت چنده ؟


romangram.com | @romangram_com