#طلسم_شدگان_پارت_152
-رامبد کسی رو هوایی نکن حالا شاید واسه دوازدهم و سیزدهم همه باهم اومدیم .
-همین حالا تصمیموتونو بگیرید اگه شماها نیاین من باید بیام .
قول رفتن به مزرعه ی رامبد داده شد در حالیکه اون و یاسی همچنان برای هم خط و نشان می کشیدند
***
به ارامی از روی تخت بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم ، اب سرد رو به صورتم پاشیدم ، کل دیشبم بین خواب و بیداری سپری شده بود ، کل دیشبم استرس بود که قلبم رو چنگ میزد و نفس کشیدنم رو سخت ، کل دیشب بد سپری شد و گاهی انسان حس بدی داره به فرداش حسی که دلشوره نامیده میشه و من این دلشوره رو عمیقاً احساس کردم ، شیر رو پایین کشیدم و بی رمق به سمت اشپزخونه رفتم ، خاله در حال قرار داتن تکه های پنیر توی ظرف بود.. صبح ها تنها زمان خلوت این خونه بود ، شاید صبح ها تنها وعده ی غذایی بود که مینا خانم تدارک می دید . سرخاله به سمتم چرخید با لبخندی سلامی کردم و گونه ش رو بوسیدم .
-بیا عزیزم بیا صبحونتو بخور که باید بری سر کار .
باز دوباره حس دلشوره به دلم چنگ زد ، مطمئن نبودم امروز رو سر کار برم ، این احساس که تو محیط کارخونه قرار بود اتفاقی ناگوار بیفته لحظه ای رهام نمیکرد ...
سرم رو بالا اوردم و به خاله که زیر سماور نقره ایش رو روشن میکرد نگاه کردم : خاله میشه شما با الوند حرف بزنی امروز و نرم کارخونه .
برخورد استکانهای پایه نقره با سینی نقره سمفونی جالبی داشت ، خاله سینی رو کنار سینک قرار داد و متعجب به سمتم برگشت :
-چرا عزیزم ؟!
- نمیدونم امروزدوست داعذم اینجا باشم .
-باشه گلم .
خاله به الوند نرفتنم رو گفته بود واون ظاهراً موافقت کرده بود و حالا ایمان فکر میکرد ، بهتره ما دوباره باهم حرف بزنیم و من راضی از صحبت کردن چند باره با ایمان منتظر اومدنش بودم .
صدای چند سرفه ی مصلحتیش رو که شنیدم سر بلند کردم .
-سلام .
-سلام صبح بخیر ، خب مثل اینکه امروز حالت خوبه .
بی مکث لب زدم : اتفاقاً حس خوبی ندارم حتی دلم نخواست کارخونه م برم .
لبخند ایمان پررنگتر شد : این خیلی خوبه ، تو دیگه مثل گذشته دنبال تحمیل هر چیزی به خودت نیسنی اصرار نداری هر شرایط نا پسندی رو تمحل کنی .
درک نمکیردم حرفاشو واون از نگاهم خوند که برگه ی روز قبل رو مقابلم گذاشت ، برگه رو گرفتم
romangram.com | @romangram_com