#طلسم_شدگان_پارت_143
با نا باوری به چهره ی زنی که سی - سی پنج ساله به نظر میرسیدنگاهی کردم ، گرم و مهربان خندید :
- حق داری چشماتو اینجور گرد کنی ، اخه من خودم و معرفی نکردم ، اسمم فرانکه مددکار اجتماعی ، با امید اتفاقی اشنا شدم و که از مشکلاتش گفت ، میگفت پدراتون هردو مخالف ازدواج شمان ...درسته ؟
نه پلک زدم نه لب از لب باز کردم و تنها با دهانی نیمه باز همچنان خیره ی چهره ی زن بودم : خدا رو شکر امید با مشورتای من تصمیم قطعیشو گرفته میخواد اینبار نامزدیتونو رسمی کنه و جلوی پدرش بایسته ...
اتوبوس توقف کرد و پیرزنی قصد سوار شدن داشت ، پیرزن روبه فرانک کرد : مادر جون الهی زنده باشی یه کم برو بالاتر تا منم سوار شم ؟
من قبل از فرانک از میله ی اهنی رو رها کردم :
-امید خیلی وقته از من بی خبره باید بدونه ازش دلگیرم .
نگاهم از بهت نگاه فرانک چرخید سمت پیرزن : بذارید من پیاده شم شما بربد جای من
اینو گفتم و بلافاصله پیاده شدم ، نگاهی به پشت سرم انداختم اما خبری از اون زن نبود ، با فکری که اشفته شده بود به خونه رفتم اما در مورد دیدن اون زن لب از لب باز نکردم ، این اولین دیدار منو فرانک بود اما اخریش نبود... فرانک دوباره به سراغم اومد و هربار باهام از ارزوهای امید میگفت و از خاطراتمون، چیزهایی که امید تعریف کرده بود ...
فرانک با حرفهاش جذبم میکرد و در عین حال اشفته ، روح و روان من دتشت به بازی گرفته میشد ، نیمی از وجودم اگاه بود از مرگ امید و نیمی از وجودم خوشحال از زنده بودن امید و این تناقص ها دیوونه کننده بود اونقدر درگیر شده بودم که یه بار تمام حسابهای تو دفترکل و اشتباه نوشتم و جای ریال و تومان و جابه جا کردم و در واقع گند زدم به حسابهای شرکتی که توش کار میکردم ...الان که دارم گذشتم رو روی کاغذ مینویسم میفهمم هیچ کس قصد خراب کردنمو نداشت ، هیچکس واسه من پاپوش درست نکرده بود و این خودم بودم که با یه اشتباه ساده و صد البته ابتدایی باعث اخراج خودم شدم ...
اخراجم از شرکت ، این در و اون در زدن واسه پیدا کردن کار و خبری که فرانک از گذشته ی مادرم داد واسه داغون کردن حال و روح از قبل متناقص شده م کافی بود ، فرانک نرم جلو میرفت و قشنگ ضربه میزد ، اون گفت امید سخت دنبال گذشته ی مادرته و سختتر دنبال اثبات بی گناهیش ..
اومدم خونه خواستم با یاسی حرف بزنم و کمی درددل کنم و از امید بگم اما با خبر یاسی و مژده ی کار پیدا کردنم همه چیز فراموشم شد و وقتی پدرم اومد و از نامزدی دوباره ی منو امید گفت ترجیح دادم فعلاً سکوت کنم ...فرانک که دوباره از مادرم و گذشته ش حرف زد تاب نیاوردم و با یاسی حرف زدم ، بهش از مادرمون گفتم و درخواست کردم تا با کمک همدیگه بی گناهیه مادرو اثبات کنیم و یاسی قبول کرد بهم کمک کنه ... دوباره فرانک رو دیدم و دوباره اون بهم خبرهایی از تحقیقات امید داد ، گفت برم سراغ میراقا که جواب خیلی از سوالاتم و میدونه ...همزمان یاسی خبر داد امید زنگ زده و من اولین صحبتهامو با امید خیالی انجام دادم ...در حقیقت تمام اطلاعاتی که من تو خیالم از امید میگرفتم قبلاً توسط فرانک به گوشم رسیده بود ...
***
سر خودکار رو توی دستم رو به دهان گرفتم ، ذهنم از نوشته ها فاصله گرفته بود کلی سوال از منو گذشته بود که باید یکی کمکم میکرد ...کی بهتر از یاسی ...نگاه پرسشگرم و بالا اوردم و به یاسی چشم دوختم
-میخوای سوال بپرسی بپرس من منتظرم.
خوب بود که یاسی معنی نگاهم رو فهمیده بود ، خودکار رو روی میز گذاشتم :
-به نظرت بابا چرا بهم دروغ گفت منو امید قراره دوباره نامزد کنیم ؟! چرا اون روز پای تلفن تو تایید کردی دارم با امید حرف میزنم
دوباره بغض به گلوم چنگ زد و راه نفس کشیدنم رو تنگ کرد .
یاسی اهی بلند کشید :لعنت به ما و همه ی تفکرات غلطمون ، چند وقته پیش تو اومدی سراغم ، معلوم نبود چت شده بود ، پاتو کرده بودی تویه کفش که میخوای بری خونه ی عمه قدسی و دیدن امید ، میگفتی امید بهت از مامان گفته ...
romangram.com | @romangram_com