#طلسم_شدگان_پارت_141
-برید بیرون ، برید بیرون
اکوی صدام تو فضا پخش شد و
میراقا مطیعانه به قصد خروج قدم برداشت و پدرم و یاسی هم زمان داخل شدند ، با دیدن لباس سیاه تو تن پدر لب زدم :
- امید حالش چطوره ؟
بابا نگاه غمگینش رو از چشمام گرفت و به میراقا خیره شد ، زیر چشمی دیدم که میراقا به علامت تایید سری تکان داد
و بابا اروم لب زد : امید حالش خوبه فقط به خاطر اینکه تعادل نداشته سرش خورده زمینو و زخمی شده ، سرشم چند تا بخیه خورده ، الانم حالش خوبه خوبه .
سیاه تن پدرم رو دیدم اما تو باورم همون امیدی زندگی کرد که پدرم تضمین زنده بودنش رو داده بود ...هنوز دچار تردید بودم دلم میخواست یا اونقدر پدرم رو باور داشتم ، که زنده بودن امید رو باور کردم ؟
حالم که بهتر شد هرچه اصرار کردم پدر راضی نشد به دیدن امید بریم ، نظرش این بود نامزدی ما فعلا و تو این شرایط به صلاح نیست ، اما عجیب بود که از قطع کامل رابطه نگفت ...
***
سرم به دوران افتاده و شقیه هام به شدت درد میکنه ،دست از نوشتن کشیدم و خودکار را از کف دستهای عرق کردم روی زمین گذاشتم ، عرق سردی که از تیره پشتم می چکید تمام تنم رو لرزوند ، تصاویری از مرگ امید جلوی چشمانم نقش بستن، تصاویری که یقین مرگ امید را زنده میکرد ، پچ پچ های پدر و یاسی که از نحوه ی اجرای مراسم و حضور ادمها میگفتن ...صدای ضجه زدنهای ارزو دوباره توی سرم پیچد و همزمان ضجه سوزناکی کشیدم یاسی اشفته کنارم زانو زد
-رامش میدونم چی داری می کشی اما بیا و یه کاری کن ، ایمان از اعتقادت پرسید من گفتم مثل همه ی ادمها خدا همه ی باورته و اون پیشنهادی داد ،تو الان با مرور خاطرات بیشتر از هر چیزی به ارامش نیاز داری ، اینکه بتونی خاطراتتو مرور کنی خیلی به بهبودیت کمک میکنه که راحتتر با دکتر روانپزشکت مشورت کنی ، تو باید خوب شی ، بیا هر جا که ارامشتو از دست دادی با خدا حرف بزن ، میدونی که چطور میشه با خدا حرف زد ...
صداشو کمی پایین تر اورد : نماز
هنوز تصاویر گذشته جلوی چشمام رژه میرفت و تنم میلرزید اما رو حرف یاسی که نمیشد نه گفت اونم وقتی که همه ی وجودم دنبال یه ارامش ابدی می گشت... وقتی دلم نیاز داشت به خدا و نامش ، به حرف زدن باهاش اونم به زبانی که خودش توصیه ش کرده بود ..کنار یاسی قدم برداشتم و به بیرون رفتم در حالیکه زیر لب صلوات میفرستادم تا هیچی رو برای لحظه ای به خاطر نیارم شیر اب رو باز کردم اب سرد و روی صورتم پاشیدم ، همین وضو گرفتن هم ارومم کرده بود و میدونستم با نماز چقدر ارومتر میشم ...
جالب بود که نه من و نه یاسی هیچ کدوم چادر نماز نداشیم چون نماز خوندن ما تنها تو شبای قدر و با احیاناً رفتن به یه مراسم مذهبی و یا مقبره ی زیارتی اتفاق میفتاد ،به تقلید از یاسی مانتو به تن کردم و تا جایی که ممکن بود و مجاز بود روسری جلو کشیدم که تار مویی معلوم نباشه .
اعوذ و بالله گفتم و قامت بستم ،زیر لب زمزمه کردم بسم الله.. بانامش شروع کردم ، سپاس کردم خدا رو به پاس همه ی نعمتهاش ، خواستار هدایت به راه راست شدم ، خواستم که رانده شده و مغضوب شده نباشم ..تعظیم کردم در برابر عظمت کبریاییش ، به سجده رفتم و ذکر گفتم ...سجده ی اخر رو که خوندم و با تکان دادن سرم رو به چپ و راست دستی به صورتم کشیدم ، عجیب اروم شدم بعد از خوندن نماز ...
لبخندی زدم و نگاهم رو به چهره ی یاسی دوختم که با وسواس مقنعه ی روی سرش رو در میاورد ..نگاهم رو که دید خندید
-چقدر حالم خوبه ، مطمئنم حال توام خوبه ، ایمان میگفت اگه هر جایی دچار شک شدی اسم خدا رو بیار حالت خوب میشه .
سرم رو بالا بردم و نگاهی به سقف اتاق انداختم ، از همون بچگی بی اینکه کسی بهم بگه خدا رو تو اسمون میدیدم و واسه حرف زدن باهاش سرم رو، رو به اسمون میگرفتم .
romangram.com | @romangram_com