#طلسم_شدگان_پارت_138

ایمان نگاهی به عقب انداخت ، به جایی که امید ایستاده بود ، با قدمهایی بلند دستم رو کشید .

-دقیقاً بگو کجاست ؟

نگاهم رو دوباره به سمت جاییکه امید ثانیه ای پیش ایستاده بود چرخوندم اما خبری از امید نبود ، دستم رو تند از دست ایمان بیرون کشیدم و اطراف رو نگاه کردم یاسی با چشمهایی که گریان بود خودش رو بهم رسوند

-یاسی تو بهش بگو امید و دیدی تو خودت چندبار با امید حرف زدی، اصلاً مگه تو همون کسی نیستی که بار اول بهم گفتی امید بهت زنگ زده ؟

یاسی هق زد : باشه عزیزم باشه نفسم خودم بهش میگم اصلاً به همه میگم

-یاسی پس بهتره خصوصی بهم بگی ، فقط منو تو و رامش ، باید تنهایی حرف بزنیم

دوباره بغض بود که به گلوم چنگ زد و من پیاپی قورت دادم این بغض های بالا اومده رو ،

یاسی نزدیکتر شد ، شانه های لرزونم و بغل کرد ، صدای اروم ایمان رو شنیدم : ببرش به اتاقش ، بذار یکم اروم شه .

یاسی دستش رو جابه جا کرد و زیر بغلم رو گرفت ، مثل یک عروسک خیمه شب بازی مسخ و مست شده قدم تو مسیری گذاشتم که یاسی میرفت ، ایمان پشت سر منو یاسی وارد اتاق شد ودرروبست :

-فکر کردم بهتره تنهایی با هم حرف بزنیم چون همه چیز اونجوری پیش نرفت که تو ذهنم بود .

بی حرف سرم رو زیرتر انداختم و حلقه ی دستم و تو دستای یاسی محکم تر کردم ، حدس میزدم که از این فشار دردش میاد اما دم نمیزنه، میدونه فشاری که به منه سخت و دردناکتره ، فشار روحی ای که رو من بود زیادی وزن داشت اونقدر سنگین شده بود که داشت از پا مینداختم .

-دیگه شنیده ها رو شنیدی و مطمئنم مغزت همه ی گذشتتو پردازش کرده ، تو الان حرفهای نازنین و باور کردی ؟

حرفهای نازنین نشات گرفته از دنیای قابل باوری بود که من سعی داشتم ناباورش کنم ، اما با سکوتم جوابشو ندادم .

-حالا که تو میخوای سکوت کنی من حرف میزنم فقط اگه دلت میخواد تو اینده زندگی کنی ، یه زندگی قشنگ ، اگه خسته شدی از دنیای خیالیت که داره برات زیادی واقعی میشه به حرفهام گوش بده ، تا تموم نشدن هیچی نگو ، باشه ؟

بازمن سکوت کردم و باز یاسی با نگاهش بهم قوت قلب داد و باز ایمان حرف زد .

-چند وقته پیش شعله خانم خاله ت زنگ زد تا در مورد مشکلت باهام حرف بزنه ، وقتی از مشکلت گفت موندم تو حلش ، من اونقدر تجربه نداشتم که کمکت کنم از دکتر مشرقی یکی از بهترین روانپزشکایی که می شناختم راهنمایی خواستم اول با بیماری پارانوئید اشتباه گرفت درست تر که توضیح دادم به این نتیجه رسید تو نمیتونی این بیماری رو داشته باشی چون همه ی حالات تو درست مثل یه فرد معمولیه در حالیکه بیماران توهمی به هیچ عنوان واکنشاشون طبیعی نیست .

با مشورت استادم و با تمام صحبتهایی که با یاسی زدیم تنها به یه نتیجه رسیدیم تو واسه کم کردن بار عذاب وجدانت داری تظاهر میکنی به زنده بودن امید ...و متاسفانه این تظاهرا اونقدر تو ذهنت قوی شده که احتمالاً حتی امید و میبینی .

میدونی امید مرده اما دوست نداری باورش کنی و من اینجام تا بهت کمک کنم مرگ امید رو باور کنی ...که حال روحت خوب شه و تو واسه خوب کردن حالت قبل از هر چیز باید اینو بدونی که... امید مُرد چون هنوز بچه بود ، تفکراتش بچه گانه بود ، میتونسیتید ازدواج کنید ،تو زندگی خیلی وقتها خیلی از ادما به بن بست میخورن و مجبور میشن به عقب برگردن و مسیری دیگه رو انتخاب کنن اما اونیکه اولین مسیر انتخابیش میشه قتل نفس.. ادم تکیه کردن نیست ، چون اون توی زندگی برنمگیرده عقب تا دوباره شروع کنه از همین اولین راه حل استفاده میکنه ، دلیل مرگ امید نفس ضعیفش بود فقط و فقط... بی اینکه به تو ربطی داشته باشه ، من خواستم واست یه شروعی دوباره داشته باشم ، پیشنهاد دادم به اسم الوند بریم به مزار پدر الوند که اتفاقی قبر امید کنارش بود خواستم ببینم تو چی از مرگ امید و به یاد داری ، یه فراموشی مطلق ؟ اما واکنشت نشون داد تو ، تو ضمیر ناخوداگاهت کاملا میدونی امید وجود خارجی نداره .

حالا بیا یه کاری برام بکن ، بیا هرچی که از گذشته تا به امروز و تو خاطرت هست روی کاغذ بنویس هرجا نقطه ی کوری بود از یاسی و بابات کمک بگیر

romangram.com | @romangram_com