#طلسم_شدگان_پارت_135


- اومدم خونه ی دایی م و البته پسرعموی دایی م جرم که نکردم ، زیاد بی احترامی کنی یه عمه ت میگم میدونم که خیلی دوسش داری

چشمکی حواله چشمان به خون نشسته ی الوند کرد و پر صدا خندید : الوند جان یه دقیقه زبون به جیگر بگیر من فقط میخوام یه جریانی رو تعریف کنم کاری به کار تو ندارم ، اصلاً در مورد تو نیست .

الوند عصبی چنگی داخل موهاش کشید و روی مبل نشست : حرفتو بزن که این چند روز دقیقاً اندازه ی همون دو سال اذیتم کردی ..

و باز صدای خنده ی نازنین بود که تو فضای اتاق پخش شد اما اینبار عصبی بودن خنده ها معلوم بود و اون اعتماد به نفس همیگیش از دست رفته بود ، با نفرت از الوند رو برگرداند و دوباره نگاهش رو به من داد ، موشکافانه اجزای صورتم رو از نظر گذراند ...

-اما میخوام الان یه قصه براتون تعریف کنم قصه ای که سال گذشته مینا جون واسم تعریف کرد مینا جون که میشناسی زنداییم محسوب میشن اما عمه جان الوند به حدی ازش متنفره که ما جرات نداریم زندایی صداش کنیم ...

الوند فریاد زد : این حرفا چه ربطی به دیگران داره .

باز نازنین با اعتماد به نفس خندید : اخی یعنی رامش عزیز دیگرانه ؟ من که فکر نکنم که اگه بود تو یکی نمینشستی پابه پاش هفت سین تزیین کنی .

الوند تند از جا بلند : من باید برم بقیه رو صدا کنم ...

می فهمیدم چه خشمی تو کلامش هست و داره سخت کنترلش میکنه : یه موضوعی هست در مورد گذشته ی رامش جان که بهتره توام بدونی .

با این حرف تمام تنم یخ کرد ، گذشته ی مشترک ما چه بود جز پدرامون ؟!

الوند همونجایی که بود توقف کرد و مشکوک نگاهی به چهره م انداخت و من انگار از بهت اونچه که هنوز نشنیده بودم اما میدونستم لال شده بودم ، نازنین خشنود از متقاعد کردن الوند لبخند زیرکانه ای زد ! واما داستان ما ، سال گذشته من و مینا جون خیلی رابطه مو با هم خوب بود اخه ما یه نسبت نزدیکی باهم داشتیم

چشمکی به الوند زد و ادامه داد : برام یه خاطره جالب از یه دوست خانوادگی تعریف کرد ، کسی که میگفت خیلی مدیونشه اما اون شخص متاسفانه دچار یه مشکل بزرگه اونم بیماریه دختر جوونشه ...

اخه اون مرد یه دختر داشت که سالها پیش با پسری نامزد شده بودند ، از اون نامزدیا هست که زمین و زمان دست مبدن به هم که بهم بخوره ولی اون دوتا نبست بچه بودن توجهی به دست تقدیر و سرنوشت نکردن

خندبد و زیر لب زمزمه کرد : متنفرم از این عشق های کودکانه که تو دوران نوجوانی راغ دختر پیرامون میاد

بلافاصله سرش رو بالا اورد و تو چشماش زل زد:

بنا به دلایلی دختره کم میاره بلاخره نامزدیش رو به هم میزنه ...دختر نوجوون قصه ی ما بی اهمیت راشو میکشه تا بره پی خوشبختیش غافل از اینکه

سکوت و کرد نگاهش رو به صورتم دوخت و لبخند مرموزی زد : تا اینکه پسر عاشق قصه ی ما یه مشت قرص بالا میندازه خودکشی میکنه و یکی دو روز تو بیمارستان دوام میاره و میمیره .

قیافه ی متاثر و لحن غمگینی به خود گرفت :پسره بیچاره ادم کباب میشه براش هرچند سرنوشت دخترم بدتر شد


romangram.com | @romangram_com