#طلسم_شدگان_پارت_133
با اینکه ازش دلخور بودم اما توانایی رد کردن دستش رو نداشتم ، لیوان رو گرفتم و کمی از اب قند روخوردم و همونطور که الوند گفت با نفس اسوده ای که کشیدم اروم شدم .
یاسی لیوان رو از دستم گرفت و رو به جمع کرد : میشه خواهش کنم بیرون برید
تازه فرصت کردم به بقیه نگاهی بندازم ، بابا ، حبیب اقا ، خاله شعله ، مینا خانم ، الوند و ایمان هر کدوم به نوعی نگران بودن ، با همون نگاه نگران و البته ناراحت از دربرخارج شدند ، ایمان نزدیکتر اومد و الوند اخر همه در حالیکه چهره ش به شدت در هم بود از اتاق خارج شد و درب اتاق رو بست .
-خوبی ؟
نگاه از در بسته گرفتم و به ایمان چشم دوختم : چشماتو ببند و اروم نفس بکش
لحن نرم و مهربان ایمان باعث شد به حرفش گوش بدم .
-به من نگاه کن.
اطاعت کردم : حالا ارومی ؟
سر تکان دادم .
-خواب بد دیدی ؟
بازم سرتکون دادم ! اگه دوست داری تعریف کن اگه نه که ...
دلم میخواست خوابم رو تعریف کنم تا ارومتر شم اما نمیشد همه ی گفتن خوابم و تفکرم نسبت به پدرم صحیح نبود .
-میخوای هرجاشو که دوست داری تعریف کن .
لبخند خشکی زدم ، این چیزی بود که درست تو ذهنم بود ، نگاه درمونده ای به یاسی که کنارم نشسته بود انداختم ، با بستن چشماش تایید کرد حرف بزنم :
-خواب دیدم جسد امید غرق خون کف اتاق افتاده .
اخمهای ایمان تو هم رفت و نگاه سرزنش گری به یاسی انداخت : خب این فقط یه خوابه که ممکنه با توجه به اتفاقات ذهنیت درگیرش شدی ، یه چیزی تو عالم واقعیت اتفاق افتاده و حالا تو خوابشو دیدی
ذهن من رفت سمت پدرم و شنیده هام : بهتره از فکر اون خواب بیرون بیای .
-انگار واقعی بود .
romangram.com | @romangram_com