#تولد_نفرین_ها_پارت_65


منم بلند شدم ورفتم داخل بعد خوردن شام خواستیم بریم سارا ودنیا هنوز داشتن حرف میزدن من رفتم تو اتاق ماهان لباسمو عوض کنم اتاق تاریک بود چراغ رو زدن ماهان رو تختش افتاده بود ودستش رو صورتش بود

ماهان:خاموشش کن

_میخوام لباس بپوشم

ماهان:زود فقط

_باشه

به سمت مانتوم رفتم وبرش داشتم داشتم دکمه هاشو میبستم که صداشو شنیدم

ماهان:تو سهیل بیرون چیکار میکردین؟

_حرف میزدیم

ماهان:اوهو چقدر یکدفعه خوب شدید تا دیروز سایه همو با تیر میزدید ولی امشب اون همش نگات میکنه برات غذا میکشه بهت اب میده

_ذهن تو منحرفه

ماهان:چیکارش کردی؟یه نوع طلسمه؟

_هه چه تخیلی

romangram.com | @romangram_com