#تولد_نفرین_ها_پارت_164
الکساندر:خوبی؟
_من خوبم...ولی تو...
الکساندر:چیزی نیست...من خوبم
به سختی حرف میزد ونفس نفس میزد
الکساندر:از اینجا برو...از من دور شو...بوی خونت داره دیوونم میکنه
من گذاشت زمین به صحنه جنگی که توی خونه راه افتاده بود نگاه کردم اسکالوس با اورمزدا در گیر شده بود جین و ویکتوریا داشتن با لوسیا میجنگیدن سریع رفتم سمت اسنو وبرش داشتم
_اسنو؟اسنو؟
اسنو:کی...ا...را...
_خداروشکر زنده ای
دیدم که الکساندر داره چاقو رو از توی دست گین در میاره گین یکم داد زد وبعد امد سمت من
گین:خوبی؟
_اره اسنو رو بگیر
romangram.com | @romangram_com