#تولد_نفرین_ها_پارت_141


_خب این همون چیزیه که روی پلهوی تو حک شده

الکساندر:یعنی رو تو هم داغ گذاشتن؟

_نه من باهاش به دنیا امدم

بازو بند رو کشیدم پایین میدیدم که چشمای اون از تعجب گشاد شدن یکم زیاد از حد اروم دستشو روی بازوم کشید سرد بود خیلی سرد همون موقع ماریا امد وبرامون تو دوتا جام یه ماده قرمز رنگی رو اورد

الکساندر:ماریا ما دسر رو بیرون میخوریم ممنون

اون لیوان منو ولیوان خودشو برداشت وبلند شد منم بلند شدم ما رفتیم بیرون من دنبال الکساندر میرفتم اون به سمت الاچیق دور باز تقریبا خرابی رفت وروی نیمکتش نشست منم کنارش نشستم

الکساندر:از تاریکی که نمیترسی؟

ولیوانو گرفت سمتم

_بترسم؟نه بخاطرش زندگی میکنم

الکساندر با لبخند گفت:منم شب تنها موقعی هست که میشه ستاره هارو ببینی

هردومون به ماهی که روبه رومنو بود خیره شدیم کامل نبود نصفه بود

الکساندر:ماه امشب خیلی قشنگه نه؟

romangram.com | @romangram_com