#طنین_پارت_395


- ...

-باشه. همین حالا میام.

تلفن را قطع می کند.

-خانوم مهندس یه کار فوری برام پیش اومده. من باید برم. بعداً ما جلسمون رو ادامه میدیم و لطفاً راجع به حرف هایی که بینمون رد و بدل شد با کسی حرفی نزنید.

-ولی من باید راجع به عکس ها براتون توضیح بدم.

-عرض کردم که یه کار فوری برام پیش اومده.

از جا بلند می شوم. اوضاع اصلاً به نظر عادی نمی آید. پاهایم را می کشم تا از آن اتاق بیرون برود.

حس می کنم پاهایم جان ندارد. می دانم که رنگم حتماً پریده است. به سختی از اتاق بیرون می آیم. نگاه منشی روی صورتم می ماند. اهمیت نمی دهم. کسی انگار آبروی مرا برداشته و سر چهار راه به حراجش نشسته است. به آن همه شوق و انگیزه ام برای سازمان فکر می کنم. دلم برای همه انگیزه هایم می سوزد. به عکس ها فکر می کنم. به کدام گناه مرا به دادگاه حیثیت کشاندند؟ چه مدافعی از شرافتم دفاع خواهد کرد؟ به سختی از آن اتاق دور می شوم. نمی دانم باید چه کنم. می دانم چهره ام حالِ نزارم را فریاد می زند. نمی خواهم به اتاقم بروم. بی اراده به طرف پارکینگ اداره راه می افتم. به طرف ماشینم می روم. در را باز می کنم و داخل ماشین می نشینم. انگار همین فضای کوچک به من امنیت می دهد. سرم را روی فرمان ماشین می گذارم. به چند دقیقه گذشته فکر می کنم. حرف های مرد حراستی که حتی نامش را هم به خاطر نمی آورم در سرم می پیچد. صدای زنگ تلفنم بلند می شود. از صدای زنگ تلفن می ترسم. فکر می کنم همه جا تحت تعقیب هستم. به صفحه تلفنم نگاه می کنم. اسم مهندس شایسته روی تلفن افتاده. تعجب می کنم. نمی دانم باید به تلفن جواب دهم یا نه. می ترسم زیر نظر باشم. از طرفی دلم می خواهد این همه ترسم را با کسی قسمت کنم. دستم با لرز به سمت دکمه سبز گوشی حرکت می کند. سعی می کنم حال بدم را از صدایم دور کنم. تلفن را جواب می دهم.

-سلام خانوم مهندس. شایسته هستم.

-سلام آقای مهندس.

romangram.com | @romangram_com