#تنهایی_رها_پارت_240
با این حرفش محمد خندید ودستی به موهاش کشید ومن فکرکنم ازخجالت چند رنگ عوض کردم
خلاصه بعد چند تا آمپول وسرم سرظهر به خوابگاه رسیدم تمام مدت محمد کنارم بود
چرا نمی خوام عشقشو قبول کنم ؟
خودمم گیجم انگار حسی ندارم با این فکر به تختم رفتم وچون آمپول ودارو خوردم خوابم گرفت چشمامو که باز کردم شب شده بود باسوپی که نسیم آماده کرده بود گلوم کمی نرم شد توسط مدیر خوابگاه احضار شدم مانتومو پوشیدن وشالمو روی سرم انداختم
ازپله ها به آرامی پایین رفتم حالم بهترشده بود
- سلام بله خانم خسروی ؟
لبخندی زد ازپشت میزش بلند شد
- دختر ی آقایی دم در کارت داره میگه هم کلاسیته وجزوتو آورده امروز مریض بودی
باتعجب به در خروجی نگاه کردم ،سری تکان دادمو با تعجب به طرف در رفتم دروباز کردم چهره ی خندان محمد جلوم ظاهر شد رفتم بیرون قبل من سلام داد
- سلام خوبی رها ؟
- سلام ممنونم خوبم
امروزخیلی زحمت دادم بهتون
- این حرفا چیه وظیفم بود بانو
romangram.com | @romangram_com