#تنهایی_رها_پارت_221
سعید لبخندی زدو لپمو کشید
- باشه شیطون توهمیشه بخند من میمونم
محمد نگاهی به بیرون سالن انداخت وسرک کشید و باصدای آرامی گفت
-کاش امینو می گفتم بمونه
تندی باقدمهایی که بی شباهت به دویدن نبود ازسالن بیرون رفت فهمیدم رفته دنبال امین آهی کشیدمو به سعید نگاه کردم لبخندی زد
-گلم باید قوی باشی
سرمو تکون دادم
-اُهم
دوربرمون شلوغ شدو من یکی یکی بچه هارو به سعید معرفی کردم گروه بندی شدیم ی گروه ماشین سعید ی گروه ماشین محمد و بهنام و چندنفرم ماشین امین به ی سفره خانه ی بزرگ وشیک رفتیم دورتا دور تخت چشیده شده بود وبا فرشهای قرمز وپشتیهای قرمز ...منو محمدو سعید وطیبه روی یکیشون نشستیم باتعارف محمد امین هم به جمع ماپیوست ..چرا هرچقدر فکرمی کنم ته دلم حس می کنم امین ناراحته ؟چرا نگاهش رنگ غم داره ؟
مگه خوشبخت نیست ؟چرا اینقدر لاغر شده ؟توافکارخودم بودم که محمد سرشو کشید کنار گوشم
-رها امین میگه منشی شرکتش بودی
-اُهم
پس چرا الان نیستی
بدون اینوه سرمو بلند کنم جواب دادم
-بیخیال
شروع به خوردن سالاد کردم دوباره آروم گفت
-رها چرا گریه کردی ؟
romangram.com | @romangram_com