#تنهایی_رها_پارت_210
هردو به من نزدیک شدن جلو ساندویچمو مچاله کردم وانداختم توی سطل آشغال فلزی کنار نیمکت می دونستم اگه بفهمند به امین فکر می گنم سرزنشم می کنند جواب دادم
- چی میگید برای خودتون دوست داشتم تو هوای آزاد باشم همین
طیبه دستمو گرفت وکشید که بلند شدم
-توکه راست می گی حالا بیا بریم تو نمازخونه ی چرتی بزنیم
- نسیم با خنده گفت
-توام که عشق خوابی
دوساعت تا شروع کالاس بعدی وقت داشتیم همراهشون رفتم واقعا طیبه تا خوابش برد منو نسیم هم ارم صحبت می کردیم
نسیم همیشه با ارامش حرف می زد وگاهی با حرفاش آرومم می کرد با دسته ی کیفش وررفت
-رها جان ببین امین وفراموش کن ببین احساس می کنم محمد خاطرتو می خواد
باشنیدن این حرف چنان سرمو به طرفش چرخوندن گه گردنم صدا داد
-چی می گی نسیم مگه میشه ما فقط چندروزه با هم هم گروهیم همین مثل تو آرش
لبخندی زد ودستمو گرفت وفشرد
-می دونم رها ناراحت نشو من خیلی وقته از نگاه های محمد به تو توجه خاصش نسبت بهت شک کردم ولی
-اجازه ندادم دستامو از دستش بیرون کشیدم
-نسیم بس کن نمی خوام بشنوم من هیچ حسی بهش ندارم فکر نمی کنم اونم داشته باشه خواهش می کنم تمامش کن
romangram.com | @romangram_com