#تا_آسمان_پارت_633
_یه حلقه آناناس بنداز تو هر کدوم از گیلاسا.
کاری که خواسته بود را کرد و بی حرف ایستاد به تماشای کارکردنش .بیشتر از آن به حرکت دستهای بزرگ و بند استیل ساعتی که دور مچ پر از مویش بسته شده بود.نگاهش رفت روی مچ خالی دست راستش. همانجایی که هر ازگاه دستبند چرمی پلاک داری هم میبست.
با صدای مهراد به خودش آمد.
_چی...?ببخشید نشنیدم...
شیر را ریخت توی پارچ׃حواست کجاست...?
لب به هم چسباند. خل شده بود امروز.
_ گفتم اون آب آناناسم وا کن بده من...
پاکت را بالا برد ومنتظر نگه داشت.سکوت مهراد را که دید نگاهش کرد.
_چه دستیار خوب و حرف گوش کنی.....
مثل بچه ها ذوق کرد. لبخندش را جمع و جورنگه داشته بود تا نریزد بیرون.
_اسکوپ داریم تو خونه?
_نه..
romangram.com | @romangram_com