#تا_آسمان_پارت_623

دامن پیراهن را توی مشتهایش جمع کرد و قدمهایش را روی پله ها به پروازدر آورد.

باورش نمیشد... باورش نمیشد. آیسان بود..... همینجا.... توی همین شهر...پشت درهمین خانه...؟

پلکهایش را به هم زد وبا تمام هیکل آویزان گردن او شد.به درک که آیسان بدش می آمد ׃آیسانییی??

بینی کشید به سرشانه ی مانتوی آیسان و عطر تن مهربانش را با اشتیاق به ریه داد.

_باورم نمیشه اومدی اینجا.....

ابراز دلتنگی که به زدن حرفهای شاعرانه نبود....دوست داشتن که به حرف نبود. همین که دستهای آیسان را هم به دور تنش حس میکرد... اینطور محکم...اینهمه مشتاق...همین که میان سکوتی اینهمه لبریز, سرش تند و بی وقفه بوسیده میشد...برایش حکم صد مثنوی حرف گفته و نگفته بود.

همه ی اشکهای که برایش ریخته بود... همه ی ساعتهایی که با فکر نبودن او گذشته بود....سنگینی تمام حرفهایی که توی دلش مانده بود.....تمام اینها به این آغوش بی دریغ در.

_چته مث این کولیا پریدی تو کوچه....?

خنده اش را فرستاد میان سینه.

دستهای آیسان چسبید دو طرف صورتش و سرش را دور کرد׃چه عجب ایندفه آبغوره نگرفتی?

چشمهایش با غش غش خنده پر شد و بغض ور آمده توی گلویش, خالی׃اگه گذاشتی کارمو بکنم... ببین به گریه انداختیم...همش تقصیر خودته.

_خیله خوب..جمع کن پک و پوزتو.


romangram.com | @romangram_com