#تا_آسمان_پارت_606
انگشتانش را محکم گرفت׃هر چی که بود دیگه تموم شد..... دیگه هیچ چیز گذشته برنمیگرده... ای کاشهاتو بریز دور.. اونایی که تو گذشته جا موندن یه قانون بزرگ زندگی رو فراموش کردن..... رفتن رفتن و رفتن... به مهراد فکر کن... بهش تکیه بده... نزار تنها بمونه... همین حرف من جواب همه ی سوالای توئه...
پلک زد و چشمهایش سبکتر شد׃مرسی که هستی حدید... اگه یه روزی حسرت داشتن برادرو میخوردم الان دیگه مطمئنم حتی اگه برادر هم داشتم امکان نداشت دلسوزتر ازتو باشه....
دستش را سرسر ی کشید رو ی چشمهایش و خندید׃چند وقت اینجایی?
_تا همیشه.....
بهترین خبری بود که میتوانست بشنود.
_میخوام برم اصفهان.. تو شرکت کاوه میخوام مشغول شم...تا بعدش که ببینم خدا چی میخواد...
_خیلی خوبه..
ملودی گوشی نگاهشان را چرخاند.اسم مهراد داشت روی اسکرین چشمک میزد
_جواب نمیدی?
گوشی را فشرد و به ایستادن حدید نگاه کرد.
_میرم پائین... صحبتت که تموم شد تو ام بیا.
سرش را تکان داد و نگاهش را انداخت به اسمی که مثل معمایی چند مجهولی ذهنش راگیج و گم کرده بود.
romangram.com | @romangram_com