#تا_آسمان_پارت_603

همان بود که همان. پنجره ی رو به خیابانش.. پرده های توپی نارنجی اش... روتختی گلبافتش... فرشش... رنگش...حتی عطر جاری میان ملکولهای هوایش. این اتاق عجیب به نفسهای بغض آلوده ی گذشته عجین بود...

مگر چند سال گذشته بود.?مگر چند قرن پیش بود که همه چیزاینهمه دورو از دست رفته به نظر میرسید?

در این توالی بی پایان دهرچه رازی پنهان بود.? مگر چه سرّی درچرخش مدوراین دایره ی خاکی نهفته بود که اززمان به سر شده, یادگاری میساخت و از آدمهای رفته,خاطره?

_هنوزم همون جوریه... هیچ چیزش عوض نشده... برعکس ماها که زیرو رو شدیم...برعکس ماها که ریختیم و هنوزم نتونستیم بنا بشیم.

باصدای حدید از گذشته دور شد.حدید نشست روی تخت ودستهایش را قفل کرد روی زانو׃بعد رفتن محمد دیگه چیزی توی این شهر نبود که بخواد منو نگه داره....همه ی امیدو انگیزم از بین رفته بود... فقط حضور چند ماهه ی توبود که رفتنمو به تعویق انداخت.....

با همه ی انرژی داشته ونداشته اش داشت با شکستن زا نوهایش.. با خم شدن کمرش مبارزه میکرد . قدمهایش را از هم بر داشت و جا گرفت کنج تخت׃همش منتظرم یکی بیادواز این خواب مرگ بیدارم کنه.

چرخش سر حدید را حس کرد و مکث عمیقش را روی خودش.صدای خسته اش دوربود. آنقدر دور که انگار از پس همان سالهای رفته میرسید׃وقتی از تابان شنیدم دوباره از دواج کردی ... دو روز تو شوک بودم....باور نمیکردم... یعنی..یعنی نه که ازدواج کردنت اشتباه باشه ...نه.... همه ی تعجبم از این بود که دوباره بر گشته بودی پیش این خونواده... دوباره شده بودی مرادی.

״مرگ احساس״ حال این لحظه اش بود. بی حسی مطلق. جایی که انگار تمام״ تو״ به سر میشود.

حدید همه ی انگشتانش را کشید میان موهای سیاه حلقه حلقه اش. کلافگی از بند بندانگشتانش میتراوید.

چرخید و نگاهش کرد. انگار برای پرسیدن سوالش با تردیدهایش میجنگید.جدال انگشتهاو موهایش که همین را میگفت:خوبه باهات?

سرش را انداخت پائین و انگشتانش را تابید به هم:چرا اینو میپرسی?

حدید دستهایش را کمی عقبتر از خودش روی تشک فشرد و نفس صداداری کشید׃نمیدونم... شاید برای این میپرسم که آدم عجیب غریبی بود.... یه جورایی مرموز.... بر خورد چندانی باهاش نداشتم ....اون زمان که با محمد آشنا شدم تو آلمان بود...معلوم بود که دو برادرخیلی همدیگه رو دوست دارن... همیشه ورد زبون محمدبود...بارها و بارها هم شاهد بودم که مهراد زنگ میزدو میدیدم که چطور گل از گل محمد میشکفه...داداش داداش از دهنش نمی افتاد..اما وقتی که برگشت زمین تا آسمون باتصورات من فرق داشت... انگار مهراد پشت تلفن هیچ نسبت و شباهتی با اون آدمی که برگشته بود نداشت.


romangram.com | @romangram_com