#تا_آسمان_پارت_601

با صدای ژیلا خانوم سرش را بلند کرد.

-میوه بردار عزیزم.. اصلا هم فکرو خیالتو خراب نکن... ایشالا که تا آخرش همینجاهستی وبه سلامتی هم دوره تو تموم میکنی و بعدش با خیال راحت میری مدرک ارشدتومیگیری.

سیب گلابی برداشت و تشکر کرد.

_دیگه بدتر از هاله که نیستی که ... خودت که میدونی چقد تنبل و تن پروره..مگه تموم نکرد ?

ذره بین نگاه خیره ی حدیدتمام این مدت رویش بود.

لبخند ی به لبخند فکری حدید زد و با ایستادن دکتر بلند شد.

_خوب ژیلا خانوم اجازه ی مرخصی میفرمائین?

_اجازه ی ماهم دست شماست جناب دکتر.. میبینی آسمان.... امروزو فقط و فقط به خاطر تو موند تو خونه...وگر نه نعوذو باالله خدا هم اگه از اون بالا می اومد محال بودبتونه تو خونه نگهش داره.

با خنده ی بلند دکتر نگاهش کرد. دستهایش را دور شانه ی همسرش انداخت و سرش را بوسید.

_عکسای تازه ی آلا له رو دیدی?

با ذوق گوشی را از دست حدید گرفت . با دیدن هایلایتهای شکلاتی -طلایی موهای هاله خنده اش پر رنگ شد. انگارفقط منتظر بود تا بارش را زمین بگذارد.

لبخندش روی عکس سه نفره اشان شکفت. سر هاله و حدید چسبیده به هم ,خم شده بودروی صورت آلاله.


romangram.com | @romangram_com