#تا_آسمان_پارت_597
لبخند روی لبهایش وا رفت׃راس میگی?رفته بودم دیدن مادر جو.....
به قهقهه ی حدید دهانش باز ماند: بیا بالا دختره ی چش سفید.
با خیال راحت خندید.در سفید رنگ را که هل داد چشمهایش روی بهشتی کوچک لرزید.
بوته های آبی – ار غوانی داوودی ازورودی تا پای پله ها کشیده شده بودند.
گلدانهای غرق گل شمعدانی ....رزهای رونده که از نرده های تراس آویزان بود...اطلسی ها و همیشه جوانهای نارنجی.
لبخندی زد و قدمهایش اززیر تونلی از عشقه گذشت.
ژیلا خانوم قبل از همه آمده بود توی حیاط و داشت تقریبا میدوید به سمتش. قدمهایش ازآن سستی و رخوت خارج شد.
وقتی که فرو رفت میان آغوش او فقط نفس عمیق کشید.آنقدر عمیق که عطردیر گاه آن روزهای کهنه را میان ملالت نفسهای خسته ی این روزهایش زنده کند.
نهایت خویشتن داری اش صدای لرزانی بود که به سختی میان تارهای خش گرفته اش لرزید׃سلام خاله.
اشک تا روی چشمهای میشی او.....تا همان یک جفت مردمک هاله وارش آمده بود׃خوش اومدی عزیز دلم... خوش اومدی.
دکتر بود که شانه هایش را چسبید و سرش را بوسید׃خدارو شکر که صحیح و سلامت میبینمت دخترم.
چشمهایش رفت به جستجوی حدید.
romangram.com | @romangram_com