#تا_آسمان_پارت_593

نگاه بی میلی به کاسه و محتویات بی رنگ و رویش انداخت . نودل هم ناهار بود دیگر.نبود?

_بله خوردم...

_گفتم پاشو بیا دوسه روزبمون پیشم....استراحت کن.. ماشالا حرفم که گوش نمیدی..

-این دوسه روزو چیکار کردی?

چه کار کرده بود?جز تلفن جواب دادن کار دیگری انجام نداده بود.

از اصفهان تا تبریز... از تبریز تا مالزی.. از مالزی تا.....

همه زنگ زده بودند جز کسی که منتظرش بود.

کسی که نه تماس گرفته نه به تماسهایش جواب داده بود.هیچ وقت فکر نمیکرد آیسان تااین اندازه کینه ای و سنگدل باشد.

آه کشید و حواسش را داد به خدا حافظی حاج خانوم

_دیگه مزاحمت نمیشم... عصری میای میبینمت...

کمی آب خورد و کاسه را عقب هل داد׃ مادر جون امروز نمیتونم بیام اونجا....

..میخوام برم خونه ی هاله اینا.... دیدن دکتر افکاری....حدید برگشته ایران....قراره بادکتر در مورد طرحم صحبت کنم.... برا همین گفتم امروزبرم هم ببینمشون هم اینکه یه مشورتی با دکتر بکنم دیگه..


romangram.com | @romangram_com