#تا_آسمان_پارت_591

انگشتش را کشید سمت خلیج و تاریکی آنسوی پنجره رانشانش داد:شب را میبینی چقدرتاریک است؟... فاصله هم مثل شب سیاه است.... یک حرف شماایرانی هاراهرگزدوست نداشتم.. دوری همیشه هم دوستی نمی آورد ابنی....لا تقتل الوقت...(وقت کشی نکن)... هون علیک...

بلند شد و شانه های هزار را بوسید: شکرا.

هزار به آغوشش کشید و باهمان تن صدای خش دار و غلیظ کنار گوشش زمزمه کرد:

شاعری هست که میگوید.. عاشق را نه شب تهدید میکند نه مرگ... الا... فاصله..

هزار بود که خندید میان چشمهایش و فاصله گرفت: اسمش را بگو برای من.

ازروی پله ها بالبخند برگشت و اشاره کرد به بالا.

- نجم؟

چشمهایش درخشید و بلند خندید: لا.... آسمان.

***

"آسمان"

سر چنگال را چرخاند میان کاسه ی سرامیکی ورشته های بلند نودل را تابید دورش.دل حاج خانوم انگار حسابی پر بود.

- هر چی میگم آخه مادر من اونجا چی داره که اینجا نیست.....میگم تو بیا هر کاری هم که میخوای بکنی همینجا بکن..خیری هم اگه هست به مردم خودت برسون.....اینجا مملکت خودته...زبونش زبون خودته.. مردمش مردم خودته... بدمیگم مادر.?


romangram.com | @romangram_com