#تا_آسمان_پارت_587

شانه اش: مرحبا... خوش آمدی.

خیره شد میان مردمکهای سبز و درخشان او: چطور منو شناختی؟

هزاربا تحسین به سر تا پایش نگاهی انداخت و با همان لهجه ی غلیظ و شیرین دوباره

به حرف آمد: شناختن تو کار سختی نیست ابنی.

دشداشه اش را جمع کرد و نشست روی نیمکت چوبی : مُنذُ متی....انت هنا؟(چند وقته اینجایی؟)

عربی اش هیچ وقت خوب نبود. هر چند که سه سال مجاورت و نشست و برخاست باهزارکمک بزرگی به درک اصطلاحات این زبان پیچیده کرده بود اما باز هم کمی طول کشید تا متوجه ی منظورش شود: همین امروز رسیدم....

-زوجه؟

کف هر دو دستش را با خند ه ای که به یکباره منفجر شده بود, کوبید روی صفحه ی خراطی شده ی میز و انگشتش را سمت او تکان داد: مطمئن بودم الان میخوای همین سوالو ازم بپرسی.

هزار هم داشت میخندید.

نمایشی گردن کج کردبرای او: انا عازب... انا وحید...

اخمی ساختگی اما غلیظ نشست میان چشمهای فکورش. او هم انگشت کشید برایش : لا... لا ابنی... خوب نیست... تنهایی خوب نیست.

-شوخی کردم. .. ازدواج کردم.


romangram.com | @romangram_com