#تا_آسمان_پارت_573

سر سوزان هم چرخید و مسیر چشمهایشان یکی شد:کی؟

یک نگاه به شاهین یک نگاه به سوزانی که هنوز سرش برنگشته بود سمتش.

-من...من از کجا بدونم؟

رنگ باختگی سوزان از ترس بود یا از غافلگیری؟

پوزخندی زد. شاهین هم دست به جیب ایستاده بود و تمایشان میکرد.خم شد سمت سوزان.در را برایش باز کرد که یعنی" خوش اومدی"

نماند. پر گاز ازروی آسفالت کوچه کنده شد. ازآینه ی جلو رفتن سوزان توی کوچه رادنبال کرد.میدان انتهای خیابان را دور زد.

مسیر آمده را دوباره برگشت. از مقابل کوچه که رد شد سایه ی دو نفر ایستاده بود میان تاریکی کوچه.

***

کف دستش را مالید سر بینی اش. حس میکرد از دیشب و با همان استراحت چند ساعته روی تختش بوی آسمان چسبیده به انتهایی ترین پرزهای بویایی اش.

با صدای حامد نوچی کرد.

-میشنوی؟ دارم میگم تو که این همه راهو رفتی یه دوسه روزم روش.... بمونو یه سربرو تا نمایشگاه....دورو بر صدو چهل تا کشور امسال شرکت کردن... میتونی واسه قراردادای جدید اقدام کنی.

-آره....اتفاقا توهمین فکرم .


romangram.com | @romangram_com