#تا_آسمان_پارت_562

نگاهش گوشه اتاق از روی ساک سوزان گذشت.چه مجهز هم آمده بود.صدای سوزان را میتوانست از توی تراس هم بشنود.

-خیلی هم قشنگه... مخصوصا هومن...من که عاشقشونم....حالا شما یه امشبو بی خیال سلطان بشین جای دوری نمیره.

تکیه داد به نرده و خیره شد به چراغهای روشن خانه ها.

ازاینجا همه ی شهر انگار که زیر پاهایش بود.هیاهوی کوبان امواج تمام صدا های اطراف را به سیطره ی خودش درآورده بود.

مچش را بالا آورد و با چشمهایش صفحه ی مشکی ساعت را کاوید. عقربه هاامشب پیش نمی رفتند.زمان انگارکه مرده بود.

همه چیز که خوب بود امشب. این واحد نودو پنج متری پر از ستاره..... این واپسین دقیقه های سی و چها ر سالگی....این میز شام.... سوزان...

همه چیزکه خوب بود ... حتی فراتر از خوب... عالی.... بی نقص.

پس چه مرگش شده بود؟چرا چشمهایش در به در چشمهای توی آینه بود؟چرا حس میکرد نقطه ای توی قلبش غمگین کسی ست؟

دستش را محکم کشید روی صورتش. درد داشت وقتی که حالت میان هیچ واژه ای نگنجد.

صدای قیژ لولای درو به دنبالش دستهایی که حلقه بست دور کمرش: خوبی عشقم؟

دستهای سوزان را گرفت و سینه به سینه اش ایستاد.نگاهش از برق لبهای سرخ رنگش رفت بالا. چشمهای سیاهش امشب زیباتر از همیشه بود.

میگفت" عشقم"؟


romangram.com | @romangram_com