#تا_آسمان_پارت_556
همیشه "مامان"صدایش زده و جز "جان مامان"نشنیده بود.این بی جوابی هم سابقه نداشت.
نگاهش را از نمای سفید ساختمان وپنجره های بسته اش گرفت :نمیدونم چی بهتون گفته ..یا چه حرفایی زده..ولی اونجوری....
نگاه طوفانی حاج خانوم آنقدر تیز برگشت به سمتش که نفسش رابرید:همه ی ناراحتی منم همینه که چرا چیزی نگفت... که چرا حرفی نزد... چرا گله نکرد...همه ی درد منم اینه که چرا ساکت موند... میخوام بدونم چه بلایی سر این بچه آوردی که حرف زدن سهله جرات نفس کشیدنم نداره...چه کارش کردی که تا اسمت میاد میشه میت؟...ها؟
بیشتر از آنکه جملات مادرش را حلاجی کند حواسش به اشکی بود که حلقه بسته بودروی چشمهایش . مادرش داشت گریه میکرد؟... به خاطر...
- من کی کینه رو یادتون دادم؟ من کجا دشمنی رو یادتون دادم؟ امروز از خدا مرگموخواستم.
بند بند انگشتانش دور فرمان رنگ باخته بود. از وضعیت ظاهرش خبر نداشت اما گزگزچندش آور تیره ی پشتش را حس میکرد ودانه های عرقی که جا به جا روی پیشانی اش نشسته بود.: من کاریش نکردم...یعنی اصلا کاریش ندارم....
با این حرف برگشت ونگاهی به مادرش انداخت.صورت ملتهبش را که دید پشیمان شداز گفتنش.
-خجالت نمیکشی تو...؟از هیکلت... از سن و سالت عارت نمیشه؟ کاریش نکردی ؟دیگه چیکار میخواستی بکنی که نکردی... ؟بلائی مونده که سرش نیاورده باشی؟
این دختر همون آدم پنج ماه پیشه....زیر چشماشو دیدی..رنگ و روشو دیدی؟نفسشوگرفتی تازه میگی ...
دندان قروچه ای کرد و برگشت سمت حاج خانوم: اون مشکل داره....نمیدونم دردش چیه...مریضه... قرصای عجیب غریب میخوره... خونه پر آرام بخشه....نرمال نیست...همش تو خودشه...
کف هر دو دستش را زد روی فرمان: یا خوابه.. یا کنج اتاق....حرفی ام میزنم میشم آدم بده...
صدای فریاد عصبی حاج خانوم جمله اش را برید: خجالت بکش مهراد... خجالت بکش... بعد پنج ماه تازه الان داری میپرسی دردش چیه...؟ توچه جور مردی هستی که از زن خودت خبر نداری؟...هان... توچه جور مردی هستی که از من... از مادرت میپرسی زنم مشکل داره یانه....میگرن شنیدی تا حالا... حمله ی عصبی شنیدی...؟
romangram.com | @romangram_com