#تا_آسمان_پارت_541
فقط نگاه گنگش از روی صورت حامد گذشت.حامدچه میدانست از مشکل؟چه میدانست از دوراهی؟ حامد کجا این چنین برزخی را تجربه کرده بود؟
حامد چه کمکی میتوانست بکند وقتیکه خودش هم در حل خودش مانده بود؟بن بست زندگی اینجا بود؟ جایی که نه میتوانی بخواهی... نه میتوانی فراموش کنی.؟
صدای مسالمت آمیز و عاری از تنش حامد به گوشش نشست:جلسه ی شکورو خودم ردیفش میکنم... خیالت تخت.
سرش از میان دستهایش جدا شد و بالا رفت. نگاه حامد حالا نرم بود و پر ازدلواپسی.
-افخمم اگه اومد دوباره... آب پاکی رو میریزم رو دستش....سیاهه ی خریدو هم خودم میلش میکنم برا طرف هامبورگی...
هر دو شانه اش را حامد بود که گرفت و با خنده ای بلند مالید: فقط جون حامد دیگه اینجوری پاچه نگیر... نمیدونی که کم مونده بود سقط بشم... بیچاره رضائیانم گمونم قهوه ای کرد..
لبهایش به سختی از هم دور شد: اعصابم خراب بود....
حامد بود که کیف و گوشی اش را داد دستش. بلندش کرد و هلش داد سمت در.
-در ضمن..
برگشت و به چشمهای برق افتاده و لبخند معنی دار حامد نگاه کرد.
-به اونی ام که اینجوری دیوونت کرده بگو کارش خعلی درسته.
***
romangram.com | @romangram_com