#تا_آسمان_پارت_537
رضائیان دست پاچه نگاهی سمت حامد انداخت: والابنده بی تقصیرم..مهندس نجاتی....
سرش چرخید. به درک که توبیخ حامد جلوی رضائیان صورت خوشی نداشت.صدایش بالارفت: کی به تو گفته سرخود برای شرکت من تصمیم بگیری؟
چشم از صورت رنگ گرفته ی حامد کند و دوباره داد به رضائیان که سرش راانداخته بودزیر:بگونیستم...بگوتوجلسه ام...
خودنویس را توی هواتکان داد: نمیدونم...هر چی دوست داری بگو...
بابسته شدن در نگاه شماتت بارش رااز حامد گرفت که دست به سینه ایستاده بود بالا ی سرش .
انگشت حامد نشست گوشه ی سند زیر دستش و چند ضربه زد: این چیه مهراد؟...درستش کن.
پلک فشرد. هیچ تمرکزی نمانده بود.صفحه را مجدد باز کرد و نگاه دوباره ای به آمارجدول انداخت.
-حالا اگه من بودم دهنمو سرویس کرده بودی.
ضرب پنجه ی کفش حامد روی کفپوشها مثل سوهان داشت اعصابش را میسابید:بی زحمت نمون بالاسرمن.....میدونی متنفرم ازین کار.
با دست میزگوشه ی اتاق را نشان داد: بفرما پشت میزت.... بزابه کارم برسم.
-بعله اتفاقا دارم میبینم چطور با دل و جون دارین کارتونو انجام میدین جناب مهندس....
لحن صدای حامد مکثی کرد و بعد یکباره اوج گرفت: شرکت مبدا ما دوسلدورفه...؟
romangram.com | @romangram_com