#تا_آسمان_پارت_523

آنقدر همانجا زار زد... زجه زد.. آنقدر مشت کوبید روی تشک که نفهمید چقدر گذشت.

صدای دری پلکهای باد کرده اش را باز کرد.

چقدر نیاز داشت تا بگوید... توی این برهوت حرف و حنجره ,توی این قحطی صدا...

چقدر محتاج حرف زدن بود.

از "چه چیز" مهم نبود!با چه کسی آن هم مهم نبود. مهم کلامی بود که باید رها میشد ورهایش میکرد.

دستگیره را کشید. سرش را که بلند کرد.... چشمهایش که میان تیله های سیاه اولغزید....چانه اش دوباره بالا رفت.

مهراد با بهت و سردر گمی بالا تا پائینش را برانداز کرد...با چشمهایی پف کرده و موهایی مرطوب که تکه تکه افتاده بود روی پیشانی اش. اخم نشسته میان ابروهایش کم کم غلظت گرفت:چی شده؟

نگاهش را از او کند و داد به برهنگی انگشتان پایش و صدای خش افتاده از گریه اش راباز کرد:قبو..ل...شدم؟

فاصله گرفتنش را نه با چشم که از حجم کاسته شده ی ملکولهای تلخ و تیز اطرافش فهمید.

_حالا خوبه قبول شدی حال و روزت اینه....قبول نمیشدی چیکار میکردی؟

ردشدن او... آنطور با کراهت رو گرفتنش..... بیتفاوتی اش.... آن پوزخند آخرشاین مردتاوان کدام گناه کرده و نکرده اش بود؟

رفت تا دم اتاق مهراد: نمیخوای بپرسی چی قبول شدم.... کجا قبول شدم...اصلا میرم یانمیرم؟


romangram.com | @romangram_com