#تا_آسمان_پارت_521
پلکهایش را باز و سپس بسته کرد. ثانیه ی سوم حالا رسیده بود سر چهارمین ثانیه .
آیسان گفته بود زنگ میزنم.زنگ بود دیگر...نبودیعنی خواب میدید؟ یعنی حقیقت داشت؟
یعنی نتیجه ی زحماتش به بار نشسته بود؟
ملودی گوشی هرگز به گوشش اینهمه زیبا نیامده بودبا چشمهایی پر شده انگشت کشید روی گوشی.
-آخه من به تو چی بگم.؟....ها... چی بگم... آخرش کار خودتو کردی....؟ آره؟
صدای فریاد آیسان لبخند را آرام آرام از روی لبهایش جمع کرد.
-وای خدا...واااای...دق کردم از دست این احمق...
مات ماند روح از بدنش رفت انگار که شل شدعلی رغم زبان الکن و سنگین شده اش لب جنباند:چی...شده... آی...سان؟
صدای آیسان حتی بلندتر ازقبل شد. صورت کبود و چشمهای قرمزش به وقت عصبانیت,در برابرش جان گرفت:زهر مار شده...درد بی درمون شده.... خدایا منوبکش از دست این زبون نفهم......چقد بت گفتم تبریزو نزن.... چقد التماست کردم راه دورنرو....آخه اونجا میخواستی بری چه غلطی بکنی...؟...هان....میخواستی بری سر قبر من؟
گوشی را میان انگشتان عرق کرده اش محکم فشرد و آب دهانش رابلعید. چرافکر این جای ماجرا را نکرده بود؟هیچ وقت فکر نمیکرد برملا شدن این موضوع منجربه این عکس العمل تند آیسان شود.
-مگه منه خاک بر سر بهت نگفتم داخل استان انتخاب کن.... هم واسه خود بی لیاقتت خوبه هم برا ما...گفتم همه ی سوراخ سمبه های اون خراب شده رومیشناسی... خونه زندگیتم که اونجاست دیگه خیال هممونم راحته...مگه نگفتم ول کن اون خاطراتو... ؟ گفتم ول کن گذشته رو بچسب به درس و زندگیت.... مگه نگفتی باشه؟ مگه نگفتی میخوام از نو شروع کنم؟...این بود... که با دروغ سرمونو شره بمالی وبعدم بری تبریزو بزنی؟
بیشتر ازآنکه به حرفهای آیسان توجه کند, صدای فریاد و بد و بیراه او بود که تمرکزش راازبین میبرد.آیسان داشت سرش داد میزد... داشت فریاد میکشید آن هم با این حدت.؟
romangram.com | @romangram_com