#تا_آسمان_پارت_510

جمله ی زیر پست را که دید نگاهش لرزید״آلا له ی من... گل لاله ی من״

پست رالایک کرد و صفحه رابست. شماره ی هاله را گرفت و منتظر ماند. داشت نا امید میشدکه روی بوق آخر صدای خندان کاوه توی گوشش پیچید.

_به به خاله خانوم گل گلاب....

ته دلش قنج رفت. نشست روی صندلی׃سلام آقا کاوه.. حالتون خوبه... تبریک میگم..

قدم نورسیده مبارک....

تصور برق چشمهای کاوه از همانجا هم کار سختی نبود. یادش که نرفته بود چطوربرای پدر شدنش شمارش معکوس گرفته بود.

_خیلی ممنون... لطف داری شما....

صدای آشنای آنسوی خط لبخندش را عمیقتر کرد.میدانست که هاله الان چطور به توپ و تفگش بسته .

_هاله چطوره.. حالش خوبه..?

خنده های کاوه هرچند آرام اما واقعی واقعی بود׃داشت آلاله رو شیر میداد اینه که من جواب دادم... الانم گوشیومیدم دستش....

قبل از خداحافظی کاوه صدای بلندهاله را شنید׃یعنی میخوای بگی حال من برات خیلی مهمه...

صدایش حالا توی گوشی بود׃روت میشه واقعا زنگ بزنی... نه میخوام بدونم دیگه...


romangram.com | @romangram_com