#تا_آسمان_پارت_498

نگاهی به کوچه انداخت. بعد به در سفید ..مقابل در هم ماشین حاجی چرتش پاره شد وکمرش صاف ׃اینجا چرا اومدیم?

مهراد شیشه ها را بالا داد و گوشی را برداشت׃تو که رفتی تو مادر جونت زنگ زد....

قبل از باز شدن لبهایش دوباره صدای او آمد׃گفت گلدونات آماده ست... بیاین ببرینشون...

_گلدون... من که گلدون نداشتم....?یعنی مادر جون خودش خریده.. نکنه...

مهراد دستش را از روی دستگیره برداشت و چرخید.برق چشمهایش صدا را ته حلقش برید.

انگار که حاج مرادی نشسته بود در برابرش ونگاهش میکرد.با مردمکهایی همان قدرنافذ... همان قدر خالی ....همان اندازه سیاه

_میدونستی خیلی حرف میزنی?

سکوت مزخرف بعد این سوال مزخرفترش که میگفت منتظر جواب مانده. آنطور که بایک تای ابروی بالا رفته و چشمی باریک نگاهش میکرد....

واقعا منتظربود مثلا جوابش بدهد?

_هووم?

״نه״توی دهان باز مانده اش چرخید و نچرخید.دست مهراد جلو آمدو نشست روی

پیشانی اش..


romangram.com | @romangram_com