#تا_آسمان_پارت_495

_اکی... حالت تهوعت چی?دلیل اون چی بود?

نفسهایش از حرص به فس فس افتاد.لعنتی . آمده بود برای بازجویی ؟

اینبار صدایش کمی تیز شد׃سردرد که میشم حالت تهوعم میگیرم...

_سردرد باعث شده بود سرگیجه بگیری..... لابد منم باعث شده بودم حالت تهوع بگیری.... بله?

چشمهای بالا رفت وقفل شد روی تیرگی پیراهن جذبش و قفسه ی سینه ای که زیر آن بالا و پائین میشد. لبهایش را تا میتوانست محکم گاز گرفت.

_خیله خوب... پاشو حاضر شو...

اینبار اختیار نگاهش را از دست داد که زل شد توی چشمهای او׃کجا حاضر شم... کجامیریم مگه?

ریموت را دست به دست کرد׃دکتر...

قبل از آنکه فرصت عکس العملی پیدا کند,دست مهراد آمد توی صورتش... سرش راچسبید.... با انگشتهای بزرگ و سفتش.... درست مثل دکترها که کاسه ی سر را برای معاینه ی حلق میچسبند.با دست دیگر موهایش را کنارزد׃ورمش خیلی خوابیده... منتهی به خاطر شدت ضربه نگرانم.... دیشب وضعیتت نرمال نبود.....

حرارت انگشتهای پت و پهنش بویی شبیه به بوی توتون... بوی برگ را راهی سوراخهای بینی اش میکرد.

بوی همیشگی خودش... منتها کمی ملایمتر.

بغض بچگانه و بی موقعش اعصابش را ریخت به هم.اخم کرد و چانه اش را از توی پنجه او آزاد کرد׃اصولا میگن بیست و چهار ساعت اول بعد ضربه مهمه نه هفتادو دوساعت... فکر نمیکنی یه کم واسه نگرانی زوده.....حالم خوبه...


romangram.com | @romangram_com