#تا_آسمان_پارت_480
سرفه ی کوتاهی کرد׃خوبم...مرسی...زنگ زدم بگم... آسمان با منه... امروز نشدبیاد اونجا... ایشالا بمونه برا فردا....
نگرانی ریخت تو ی صدایش׃جان مامان ..چی شده مهراد...?
گردنش چرخید و رو به چشمهای گرد شده ی اوکه حالا با کمترین فاصله خیره به دهانش بود سر تکان داد׃به جان خودم طوری نیست...
یعنی با هم بودنشان اینهمه محال بود?
_حتما....?..بده گوشی رو دستش ببینم...
کلافه شد׃مادر من... دارم میگم اینجا پیش منه...کجا ی این کار نگرانی داره?
گوشی را با حرص گرفت سمت آسمان .حواسش روی تارهای صوتی ای بود که با بیشترین ارتعاش ممکن سعی داشت کمترین لرزش را داشته باشد.
_مادر...جوون.... سلام......نه...
فین فینش دوباره شروع شد.
_نع....
با تعجب به نه گفتنهایش نگاه کرد.سرش را به معنی تائید حرفی تکان داد .فکرمیکرد حاج خانوم از آن طرف قادر به دیدن تکان سرش هست?
آن زبان دومتری را برای چه نگه داشته بود پس ؟دوباره نه دیگری گفت و با چانه ای فرو رفته داخل گردن گوشی را گرفت سمتش.
romangram.com | @romangram_com