#تا_آسمان_پارت_458
یاد خنده های محمد که می افتاد دلش غرق اندوه میشد. ״محمد״....که انگار آمده بود برای رفتن... برای نیست شدن.
مانده بود خودش و این سرنوشت ناگزیر....سرنوشتی که شک داشت حتی خدابرایش رقم زده باشد...
مادرش میگفت دل زن باید گرم شود به زندگی!
کدام״ زندگی״ .....?اینرا نشانش نداده بود ....سینه اش حجم گرفت و نفسش تنگی.
صدای نرمی آمد....نشست توی گوشش.برگشت.... زندگی ایستاده بود در برابرش..
این زن که روزگاری زندگی محمد بود.... مانده بود میان نشیمن این خانه... با سینی بستنی و کیک در دستانش می آمد و ویرانه هایش را دو باره میساخت?
ققنوس هم از پس هزار سال از خاکسترش زاده میشد....
یعنی میشد?
یعنی میرسید روزی که دوباره زاده شود?
یعنی رستاخیزش به دستهای این زن بود....?
سکوتش که طولانی شد سرش را بلند کرد... اینبار او بود که داشت نگاهش میکرد.
میرسید روزی که شعله های خاموش زندگی اش,میان چشمهای این زن سر بکشد?
romangram.com | @romangram_com