#تا_آسمان_پارت_417
با مکث کوتاه آیسان مقابل استیشن تق تق کفشهایش هم متوقف شد. خودکار را کشیدسمت خودش و چارت را باز کرد׃اگه قرار باشه واسه هر بچه ای که به دنیا میادکادو بگیرم آخر ماه باید با یه کاسه بشینم سر چها رراه حکیم نظامی که...
صدای چیلیک مهرش بعد هم چارتی که رفت توی قفسه ی پرونده ها.ممنونمی برای پرستار بخش گفت و دوباره د بدو.
یک قدمش را اینجا برمیداشت یکی را یک متر آنطرفتر.تنه ای به کسی زد و حتی برنگشت برای عذر خواهی:خوب..خوب... من خودم میخرم...
_چرا...مثلا?
دلیل قانع کننده ای به ذهنش نمی آمد.
کمرش چسبید به دیوار.برانکادری همراه دو پرستار از بینشان گذشت و پشت درهای اتاق عمل ناپدید شد.
_چون چشمای مامانش شبیه چشمای توئه.?
چقدر خبیث بود این آیسان. حالا هی باید این موضوع را میکوبید توی سرش ?
به صدای پیام گوشی اش را نگاه کرد .مهتا بودکه پرسیده بود ״کی میای دقیقا״.فکری شد. یعنی چی?
آیسان گیر داده بود:نگفتی...
درب بخش را برای رد شدن آیسان نگه داشت.
لب هایش کج شد: اینم یکی از دلایلشه...
romangram.com | @romangram_com