#تا_آسمان_پارت_414
_نگا کنی میفهمی....
نگاهش از نوک کتانیهای سبزش رفت بالاتر. از جین یخی گذشت و رسید به پانچ فارسی کرم رنگ و شال سفیدش..
پووفی کرد و خم شد.تای پاچه های جینش را باز کردو گوشهایش را داد زیرشال.تونیک جمع شده اش را کشید روی باسن و دوان دوان رفت دنبال آیسان....
***
مطمئنا کسی که روی تخت خوابیده بود فرشته نبود اما دست کمی هم از فرشته هانداشت.
این صورت معصوم سفید... این گونه های گل انداخته از درد.. این لبخند صاف ..
این چشمهای نجیب خمارشده... این خرمن طلا که صورت حوری وشش را قاب گرفته....
جلوتر رفت... سیاه ترین مژه ها را داشت و سرخترین لبها را...برای لمس زن دل میزد.
_بیا جلو... بیا ببینش چه خوشگلو و کوچولوئه....
با صدای آیسان نگاه از مادر نوزادگرفت وبی توجه به آن همه نگاه خیره, شبیه آدم ندیده هارفت سمت تخت نوزاد. خم شد روی حفاظ فلزی آبی رنگش.انگشتان آیسان پتوی صورتی را کنارزد.لرزش مردمکهایش مانع دیدش شده بود.
توی آن صورت سرخ کوچک,پلکهای کشیده اش بیشتر از هر جزئی به چشم می آمد.انگشت اشاره ی مرددش را آیسان بود که کشید تا روی پوست صورتش.
حسی که زیر انگشتانش بود شبیه تجربه ی لمس محمدی های توی باغچه بودهمانقدرلطیف... همان اندازه مخملین....
romangram.com | @romangram_com