#تا_آسمان_پارت_405

یاد دوناتهای شکلاتی خاله آنوشه افتاد و yerkink (آسمان )گفتنهایش. پیرزن ارمنی صاحب بوفه که همیشه لچک آبی کوچکش پشت گوشهایش بود وموهای پنبه ای سفیدش دور گردنش .عاشق گوشواره های اناری آویزش بودکه با هر بار تکان سرش میرقصید.

طعم دلچسب آن دوناتها هنوز هم زیر دندانش بود. یک زمانی آن اوایل توی رشت کار خودش و هاله شده بود گشتن توی خیابانها به دنبال دکه ها وچرخ دستی ها به امید دوباره خوردن یکی از همان دوناتها. نگاهش چرخ خورد وروی سوییت کوچک انتهای حیاط ثابت ماند که حالا تبدیل شده بود به دفتر نگهبانی.

چه ساعتها و روزهایی که آنجا با نواک نوه ی خاله انوشه نگذرانده بود.آه

کشید.چشم از بیرون گرفت اما قبل از چرخیدنش در اتاق باز شد.

_پروندشو بزار رو میز ...الان میام میبینمش....

دست آیسان را روی دستگیره دید و نیمی از هیکل سفید پوشش وتن صدای بلندش

که همیشه میگفت باعث اقتدارش میشود و صد در صد اکتسابیست اما با قاطعیت میتوانست قسم بخورد که کروموزومهای خان عمو رادر این یک مورد تمام و کمال به ارث برده .

گوشی را از دور گردنش باز کرد و خندید׃ا....سلام... اینجایی که....

انتظار هر جمله ای جز این راداشت. برای تخمین زمان سبز شدن علف زیر پاهایش لازم نبود نگاه دوباره ای به ساعت بیندازد.تمام تلاشش را کرد تا چشمهایش را تا حدامکان سفید کندآیسان.

_واقعا که... سر یازده دقیقه اینجا بودم .... یه ساعته منو کاشتی ....چرا دیر کردی؟

آیسان گوشی را گذاشت روی میز. رفت سمت کمد و کلید طلائی کوچک را توی قفلش چرخاند׃بدو برو یه چایی بزار که هلاکم.... آ باریکلا دختر خوشگلم....

چای ساز را زد به برق و کتری را گرفت زیر آب׃آهان ...این الان عذرخواهی باورژن دوهزارو شونزده بود دیگه?


romangram.com | @romangram_com