#تا_آسمان_پارت_403

_چه عجب یه بار مث آدم جواب دادی....

مشت پرش را برد توی جیب و خالی کرد. دوست داشت بی توجه به آن همه چشم وآدم قهقهه بزند.:چی شده?

_سوال اضافه تعطیل.. فضولی موقوف... سوار آژانس میشی و تا پونزده دقیقه ی دیگه تو رستی.. فقط کافیه پونزده بشه شونزده...

وبوق..بوق...بوق.

هاج و واج به گوشی نگاه کرد و زمان مکالمه ای دوازده ثانیه ای که تمام شده بود.گوشی را مشت کرد و پله های سنگی را یکی یکی بالا رفت.....

***

برای چندمین بار به صفحه ی ساعت طلائی اش نگاه کرد. سی و هفت دقیقه از آن پانزده دقیقه ی کذایی آیسان میگذشت.

_پوووف...

حوصله اش سر رفته بود. نگاهش تو ی اتاق چرخید. به جزاین دوتا صندلی چرم قهوه ای سوخته و آن کاناپه ی زهوار دررفته ی نارنجی باقی هرچه بودو نبود سفید بود و گچی.

انگار که یک سطل رنگ سفید پاشیده باشند روی درو دیوار . کمد فلزی سفید... درچوبی سفید... پرده ی کنفی تماما سفید .....و...و...و.

خمیازه ای کرد.کیفش را گذاشت روی صندلی وبلند شد .کمی ارضاحس فضولی شایدکمکی به گذشتن وقت میکرد.

دست انداخت به کشوی میز آیسان. آنجا همیشه چیزی برای خوردن پیدا میشد.


romangram.com | @romangram_com