#تا_آسمان_پارت_375

توی گوشهایش پر از صدای خنده بود...

پر از هیاهوی شاد روزگاری که دیگر ,گذشته بود.نگاهش پر بود از سایه ی خندان پسرکی که چشمهایی به رنگ آسمان داشت.

نفسش را تا توانست عمیقتر کشید.... آنقدر عمیق که سینه اش را... چشمهایش را... که تمام وجودش را بسوزاند.

چشمهایش تنگ شد... چشمهایش پر شد از درد....ازهرآنچه که امروز خاطره بود وروزگاری نه خیلی دور ;زندگی!

با شانه هایی سنگین و چشمهایی سبک شده,پله ها را یک به یک بالا رفت.خلسه ی سنگین خانه را صدای چرخش پره های پنکه ی ایستاده میشکست و شماطه یساعت قدیمی روی دیوار.

_مامان?

گردن کشید توی آشپزخانه ای که هنوز ازته مانده ی رایحه ی غذای سر ظهر معطربود و گرم.در گمج را برداشت . سرش را برد پائینتر و ״هووومی״کرد.عطر باقالی قاتق مستش کرد.

چشمی چرخاند و راه افتاد سمت نشیمن׃اهل خونه?

در نیم باز اتاق کار حاجی را هل داد. خبری نبود. قدم کج کرد سمت راه روی خوابها.

از همانجا هم میتوانست ببیندش... نشسته بود با همان چادر ریز گل سفیدش...

که شکوفه هایی به رنگ آبی و سبز داشت... همانی که همیشه میکشید تا روی چشمهایش... نشسته بود با یک پای تا کرده به عادت این چند سال اخیر.

رفت داخل اتاق و جا گرفت روی تک مبل کنج اتاق درست پشت سرحاج خانوم.


romangram.com | @romangram_com