#تا_آسمان_پارت_352
قهقهه اشان هم زمان بالا رفت׃چه بیخبر اومدی پس?
مهتا بود که بالاخره رضایت داد و از رویش بلند شد.
از درز زیر چانه ی مقنعه اش گرفت . از سر کشید و پرتش کرد روی صندلی׃خواستم سور پرایزتون کنم دیه...... دیدی چه مزه داد?
_آره جات خالی خعلی چسبید..... پرررو...له ام کرده تازه میگه مزه داد....
خیز گرفت سمت مهتا تا مشت آماده اش را حواله ی هرهرش کند که مهتا تیز وفرزجاخالی داد و پرید بیرون از تخت׃زپرررشک....
کف دستش را گرفت مقابل دهن دره اش.چشمهای نم برداشته اش را چرخاند توی آینه׃قرار بود جمعه با بابا بیایم دنبالت...
صدایش پچ شد׃با ممَّد اومدم...
مردمکهای منگش ,اول به راست.. بعد به چپ چرخید. فکر کرد اشتباه شنیده.ولی چشمهای خبیث مهتا با آن قهقهه ی خاموش مانده.....
_با کی اووومدی?
مهتا نیم نگاه سمت در بسته ی اتاق انداخت ׃چته داد میزنی... آروم تربابا.. ببین میتونی ملتوخبر کنی.... ?
نشسته بود که شوک زده شل شد روی تخت׃چشم فرهاد جون روشن....خاک برسرت.....نمیگی به گوش بابا اینا برسه.....
اونوقت باید گورتو خودت با دستای خودت بکنی....
romangram.com | @romangram_com