#تا_آسمان_پارت_346
خریدهارا گذاشت کف ماشین و افتاد به جان یقه ی مانتوی سفیدش:مردم....مردم ازگرما....بیرون.....بیرون ...جهنمه!
استارت زد ونگاهش را داد به ساقهای ساپورت پوشی که باز شده بود روی خریدها:اینارو میذاشتی پشت دیگه..
روی تیرگی پوست صورت سوزان جابه جا دانه های ریز عرق میدرخشید.با دستمال کشید روی قوس چانه و پای پلکش.
سوزان خندید و لب زیرینش راکشید زیر دندان:میخوام یه....چی ...نشونت بدممممم؟
"میم"آخرش را نگه داشت لای دندان وچشم ریز کرد.
کف دستش روی فرمان چرخید و بریدگی را دور زد.نگاه باریکش را داد به او.لنگه ابرویش را انداخت روی پیشانی که"منتظرم".
سرش از میان خش خش نایلونها بالا آمد:قشنگه؟
آستینهای توری وبلند پیراهن را که دید تعجب ریخت میان تک تک اجزای صورتش.سوزان و آستین بلند؟!
انگشتانش برای لمس پارچه پیش رفت.نرمی حریر بالاتنه میان انگشتانش بازی میکرد.
شستش را بالا برد:پرفکت!
-فکر میکردم خوشت بیاد
پشت لباس را که برگرداندچشمهایش تقریبا داشت توی کاسه بیقراری میکرد برای بیرون
romangram.com | @romangram_com