#تا_آسمان_پارت_344

نگاه حامد چشمهایش را کاوید:تو چیکار میکنی این روزا؟خانومت برنگشت؟

چشمهایش رفت پشت سر حامد و گیر کرد جایی روی کرکره های پائین آمده ی قهوه ای سوخته.خانومش؟

به حامد گفته بود رفته برای تعطیلات. خودش هم نمیدانست دلیل این حرفش را.فقط حس کرده بود باید کمی محتاط تر باشد.شاید بهتر این بود جلوی درز کردن بیشتر از این مسائل خصوصی اش را میگرفت.

دستهایش را گرفت به لبه ی میز و صندلی را هل داد عقب وایستاد:کاری با من نداری؟

چشمهای حامد ریز شد روی صورتش.سکوتش داشت طولانی میشد که لب زد:نه...منم دارم یه سر میرم تا انبار برا تحویل......

سر تکان داد و کیفش را برداشت.

توی دنیا آدمها دو دسته اند. یک دسته آنهایی که زندگی را بازی میدهند و دسته ی بعدی کسانیکه از زندگی بازی میخورند.

تکلیف دسته ی اول از همان ابتدا مشخص است. زاده ی زمینی هستند که پیشه اش دورزدن است.اما آن گروه دوم.......

آدمهای رو دست خورده....فریب خورده..بازی خورده....شبیه خودش.....

نفس میان سینه اش گره خورده بود.نمیشد که بالا بیاید و آه نشود.آنقدر آه نکشیده توی سینه داشت که نفسهایش را باخته بود...که دمش،بازدمی در پی نداشت.

راست میگفتند که برای بعضی دردها فقط باید آه کشید.....آه کشید و در سکوت شکست.

نگاه خسته اش با قدمهای رهگذری می آمد و با رهگذر دیگر میرفت.....مثل روزگاری که آمده و رفته بود.......عمری که سر شده بود.......


romangram.com | @romangram_com