#تا_آسمان_پارت_341

آخرین برگه را درست مثل خودش انداخت روی میز:اینم پیش نویس اسناد......

با صدای یک ضرب افتادن برگه هاروی سطح شیشه ای میز ،پلکهایش پرید.

خم شدروی میز کوتاه مقابل.با شگفتی به کاغذهای مهر و امضا خورده نگاه کرد:باورم نمیشه...

شفائیان بود که دست به سینه تکیه داد به کاناپه و بلند خندید:باورت بشه....

قبل از اینکه فرصتی برای واکنش بیشتر داشته باشد در باز شد و حامد آمد تو.لبخندبزرگ و چشمهای درخشانش را که دید ،نفس آسوده اش را سرانجام رها کرد.

-پوووف....تموم شد بالاخره......

حامد نزدیکش که آمد کف دستهایش را با قهقهه کوبید کف دستش.دست شفائیان را گرم فشرد.

نگاه خرسندش از حامد رفت روی صورت شفائیان:یعنی تموم شد؟

-دیدی گفتم نگرانیت بی مورده مهندس.....بالاخره ترخیص شد....

سرش با خنده تکان خورد.با بلند شدن شفائیان خودش هم ایستاد .لبه های کت را به هم آورد.

-امری با بنده نیست؟

-جا مهندس .....مهراد قراره امروز صور بده...


romangram.com | @romangram_com