#سورنا_پارت_195

ورفت بیرون یه دفعه برگشت ونیمه پیتزاش رو برداشت ورفت اخر سر هم ب-و-سی رو هوا واسم فرستاد دیونه .خخخخ

ساعت رو نگاه کردم 12:30 بود تاساعت 3 که قرارداد داشتم کلی وقت هرز داشتم تلفنم رو توی دستم چرخی دادم وزنگزدم اسفندیار .

-جانم پسرم؟؟؟

-سلام میخواستم به عرضتون برسونم که واقعا شرمنده

-واسه چی پسرکم؟؟؟

عه مردشورت رو ببرن اگه تو بابام بودی خودم رو دار میزدم .

-واسه اینکه نمیتونم بیام .

-چرا اخه؟؟؟

-یک سری کارا باید انجام بدم میشه واسه یکی دوهفته دیگه بعدش میام اونجا .

-اها عالیه باشه هرجور راحتی پسرم .

-ناراحت که نشدی؟؟

-نه واسه چی؟؟؟عصر بعد از کارات بیا یه سری شرکتم بزن باید پرونده ها و بهت تحویل بدم .

-باشه

وقطع کردم .نشستم پشت صندلیم وچرخش دادم روبه پنجره دستام رو مثل بالشت پشتم گذاشتم وبه منظره تهران که خیلی الوده شده توی این هوای برفی نگاه کردم من باید خیلی سریع بتونم افرادی رو قابل اعتماد پیدا کنم .با این حساب باید اول کار همایون رو تموم کنم .ولی از طرفی از وقتی عاشق ایسان شدم دلم نمیخواد دستم به خ-و-ن کسی الوده بشه .

باید اون رو به قانون بسپرمش پس خانوادگی میفرستمشون توی بازداشتگاه وزندان اب خنک بخورن .اول باید یک نفر رو بجورم که پرونده ها رو به اجرا بگذارم .بعد از اون باید ایسان رو که توی اون خونه ای قانع کنم .وقتی رفتم باید موقعی باشه که طرف ناهار یا شام باشه بتونم راحت یکجا ایسان رو قانعش کنم ولی ای کاش قانع بشه ..

نگاه به ساعت کردم عه لعنتی برو جلو دیگه تازه ساعت یک عصره ایستادم وپالتوم رو پوشیدم ورفتم بیرون .

-احمدی من واسه قرار داد اینجام .

-چشم قربان .

سریع رفتم خونه سادرین دوستم که توی رُم باهام توی دانشکده پلیسی دوره گذروند خونه اش توی غرب تهران بود

توی یک اپارتمان 100 واحدی طبقه 9 رو زدم ورفتم بالا .ایستادم وزنگ در رو زدم بعد از گذشت چند ثانیه .

-کیه؟؟؟

-سادرین منم دیگه

در رو باز کرد ودستام رو گرم فشرد وزد به شونه ام وذوق زده گفت:

-رفیق کجایی؟؟؟

-همین اطراف

-شنیدم واسه خودت کسی شدی؟؟؟

-بشنو وباور نکن خخخخ

-بیا تو .

romangram.com | @romangram_com