#سلطان_پارت_490
_ازت بدم میاد بی احساس.
_دست هاش رو از روی صورتم برداشت و پنجه های بزرگ و مردونه اش رو روی دستای مشت شدم که به سینه اش چسبونده بودم قرار داد و انگشت های کشیده اش رو دورش تاب داد و آروم دستام رو کنار لبش برد .
نگاهی زیر چشمی به صورتم انداخت و همانطور که لبخند روی لبش بود در مقابل چشم های خیره ی من که حالا پرده ی نازکی از اشک پوشونده بودتش بوسه ی نرمی به دستم زد و آروم سرش رو به چپ متمایل کرد و گونه اش رو رو به دستم سایید و زیر لب زمزمه کرد:
دوستت دارم نه به خاطر هوس ،نه...
اگه پای هوس وسط بود که من صبارو داشتم،تازه اراده می کردم صدتا دختر خوشگل و لوند جلوم به زانو در می اومدن.
سرش رو بلند کرد و خیره شد تو چشم هام که حالا خیس شده بودن،لبخندش کم کم رنگ باخت و اخم هاش رو تو هم کشید و
به طور ناگهانی من رو تو بغلش کشید و با لحنی که خشن به نظر می اومد ،ادامه دادش:
_می خوامت چون تو نفس امیرسامی ،نباشی نیستم،شده تا آخر عمرم بهت دست نمی زنم،تا تو عشقم رو بفهمی.
تا خودت بخوایی که بامن یکی شی...
نفسم نمی دونم کی نمی دونم کجا...به نفست گره خورد.
آروم، انگشت های کشیده اش رو شانه وار تو موهای فر و خیسم می کشیدش.
سرم رو روی سینه ی عضلانی و پهنش گذاشته بودم و آروم اشک می ریختم.
و سلطان با آرامشی که اصلا ازش انتظار نداشتم سعی درآروم کردنم داشت و من رو با دست دیگه اش محکم به خودش می فشرد.
لحنش به دلم نشست و جمله اش قلبم رو ریش ریش کرد.
romangram.com | @romangram_com