#سلطان_پارت_356
_امیر جان شناسنامه ات رو فردا میدم به سامیار یا خودت بیا ببر.
سلطان با همون لحن جدی همیشگی خودش گفت:
_باشه حاج آقا سامیار رو می فرستم دنبالش.
حاج آقا بالبخند مردانه ای گفت:
_باشه برید خدا به همراهتون،فقط یادت نره که عروسیت دعوتم کنی.
_حتما حاج آقا،حتما...
_برین به سلامت ،ان شالله کنار هم خوشبخت بشین.
_ممنون حاجی خدا حافظ.
وهرسه پشت هم از اتاق خارج شدیم،به محض خروجمون از درگاه اتاق یک لحظه نگاهم به عروس خندونی افتاد که کنار دامادش نشسته بود.وتعداد زیادی از مهمون ها روی صندلی دورتا دور سالن نشسته بودن.
دوباره بغض کردم،نگاهم رو ازشون برداشتم .
ازمحضر خارج شدیم سامیار خیلی سریع ماشین رو از پارک خار ج کرد و سوار ماشین شدیم.
چند دقیقه ای گذشت، فضای داخل ماشین رو سکوت خفه کننده ای فرا گرفته بود.
وفقط صدای امیر عباس گلاب اونم خیلی آروم به گوشم میرسید.
_به سونیا ام بگیم؟!
romangram.com | @romangram_com